تبليغاتX
ღ♥ღ بهار عشق ღ♥ღ
 

  www.roshann.blogfa.comwww.roshann.blogfa.comwww.roshann.blogfa.comwww.roshann.blogfa.comwww.roshann.blogfa.comwww.roshann.blogfa.com     www.roshann.blogfa.comwww.roshann.blogfa.comwww.roshann.blogfa.comwww.roshann.blogfa.comwww.roshann.blogfa.comwww.roshann.blogfa.comwww.roshann.blogfa.com      www.roshann.blogfa.comwww.roshann.blogfa.comwww.roshann.blogfa.com

نفرین به عشقو عاشقی نفرین به بخت و سرنوشت

به اون نگاه که عشقتو تو سرنوشت من نوشت

نفرین به من نفرین به تو نفرین به عشق منو تو



+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/07/07ساعت 15:48  توسط SH  | 

خدا وصییته منو گوش بده
ناممو بخون
شاید دیگه من نبآشم
مواظب عشقم بمون
میسپرمش بهت میرم
تمومه تآرو پودمو
یه وقت نیآد برنجونیش
کسل کنی وجودمو
خدا یه وقت كسی نیاد بدزده قلب ساده شو بشینه زیر سایشو بهش بگه دوسش داره
خیلی بده زمونه آمون
خدا سپردمش بهت
مواظب عشقم بمون
فردا قراره منو تو
از هم دیگه جدا بشیم
فردا قرار همدمه
گریه بی صدا بشیم
تو کوچه های بی کسی نیستی و پرسه میزنم
آی آدما نگاه کنین
غریب شهر تون منم
یادش بخیر
منو تو و یه قلبه پاك و بی غرور
حالا چی شد عوض شدی
دلت کجاست سنگ صبور
من تو رو عاشق میکنم
هر جور شده
حتی به زور
کی می خواد
فردا تو رو از من بگیره
كاش خونش ویرون بشه آتیش بگیره
ما باید فردا رو از دنیا بگیریم
ما اگه از هم جدا بشیم میمیریم
ما باید قدره این روزهارو بدونیم
وای اگه فردا بیاد تنها میمونیم
خدا شاید این عشقی که من میگمو تو نشناسی
نزدیكترین کسم اونه خیلی دوسش دارم راستی! یادم نره بهت بگم عزیزترینه من اونه
خودم مهم نیست
اما اون
نذاری تنها بمونه
بمیرم واسه هق هقش
گریه چقدر بهش میاد
وقتی که حرصش می گیره
میگه از من بدش میاد
اما وقتی آروم میشه
میبینه من بغضم گرفت
همین دیوونه بازیهاش ازاول چشممو گرفت
حالا که دیگه مجبوریم
با هم دیگه وداع کنیم
بیا به یاد اون روزا
همدیگرو دعا کنیم
یه وقت دیدی دعا گرفت
خدا نذاشت جدا بشیم
ای وای داره فردا میاد
باید دست به دعا بشیم
با قلب پاکت از خدا
بخواه منو صبرم بده
هنوز نرفتی از پیشم
دوریت داره زجرم میده
کی می خواد فردا تو رو
از من بگیره
كاش خونش ویرون بشه آتیش بگیره
عزیزم یادت نره
دنیا دو روزه
نمیخوام فردا دلت
واسم بسوزه
ای خدا حتی اگه
دوستم نداره تو میتونی
نذاری تنهام بذاره

+ نوشته شده در  جمعه 1387/03/31ساعت 16:50  توسط SH  | 

 

40 روزی هست كه نديدمت و دلم انقدر برايت تنگ شده كه چاك ها خورده است . كجاست وقت ديدارت. كجاست شب هاي ناب و انتظار تا باز هم از قاب شيشه اي تماشايت كنم . اي اميد اي عزيز در لحظه هاي ان زمان ام كه چهره نورانيت را از پشت لحظه هاي تلخ انتظار در لحظه هاي طلوع ببينم . منم ان تشنه ديدار رخت بيا و مرا سيراب كن به نيم نگاهي .، بيا كه شيداي تو ام . بوي خوش يادت مرا مدهوش مي كند و حالاست كه با يادت زنده ام . من كه بودنت را تمنا مي كنم و هر لحظه ي شادي من از لحظات ياد تو بودن بر مي خيزد . پايان اين انتظار ارمان من است .
نه!
پايان اين انتظار مرگ من است .

40 روز ، 40 روز ، چقدر زود گذشت ، 40 روزه كه رفته و پر كشيده . 40 روز از اون ميگذره . ديگه از هرچي 7 و 40 و ماه بهمن و اصلا از زمستون بدم مي ياد . واقعا 40 روزه كه واسه هميشه رفتي ؟ اره 40 روزه كه رفتي . اونم چه رفتني . يه پرواز ، يه پرواز خيلي بلند تا اوج ، در اوج . همه رو تو ماتم گذاشتي و خودت شادمانه رفتي پيش خدا . عزيزم با رفتنت دل منم شكست منتهاش كسي صداش رو نشنيد ...



http://www.zendagi.com/shamh.jpg

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/01/07ساعت 0:50  توسط SH  | 

امروز توی سایت ها و وبلاگ ها می چرخیدم که به چیزای جالبی برخورد کردم که قشنگ ترینش از نظر خودم را واستون گذاشتم . که اونم وصیت نامه چارلی چاپلین هستش به دخترش :

چارلی چاپلین یکی از نوابغ مسلم سینماست . او در زمانی که در اوج موفقیت بود با اونااونیل ازدواج کرد و از او صاحب 7 یا 8 بچه شد ولی فقط یکی از این بچه ها که جرالدین نام دارد استعدادبازیگری را از پدرش به ارث برده و چند سالی است که در دنیای سینما مشغول فعالیت است و اتفاقا او هم مثل پدرش به شهرت و افتخار زیادی رسیده و در محافل هنری روی او حساب می کنند .

چند سال پیش وقتی جرالدین تازه می خواست وارد عالم هنر شود ، چارلی برای او نامه ای نوشت که در شمار زیبا ترین و شور انگیزترین نامه های دنیا قرار دارد و بدون شک هر خواننده یا شنونده ای را به تفکر وادار می کند
.

ژرالدين دخترم
:

اينجا شب است٬ يک شب نوئل. در قلعه کوچک من همه سپاهيان بی سلاح خفته اند
.

نه برادر و نه خواهر تو و حتی مادرت ، بزحمت توانستم بی اينکه اين پرندگان خفته را بيدار کنم ، خودم را به اين اتاق کوچک نيمه روشن٬ به اين اتاق انتظار پيش از مرگ برسانم . من از توليسدورم، خيلی دور...... اما چشمانم کور باد ،اگر يک لحظه تصوير تو را از چشمان من دور کنند
.
تصوير تو آنجا روی ميز هست . تصوير تو اينجا روی قلب من نيز هست. اما تو کجايی؟ آنجا در پاريس افسونگر بر روی آن صحنه پر شکوه "شانزليزه" ميرقصی . اين را ميدانم و چنانست که گويی در اين سکوت شبانگاهی ٬ آهنگ قدمهايت را می شنوم و در اين ظلمات زمستانی٬ برق ستارگان چشمانت را می بينم
.
شنيده ام نقش تو در نمايش پر نور و پر شکوه نقش آن شاهدخت ايرانی است که اسير خان تاتار شده است. شاهزاده خانم باش و برقص. ستاره باش و بدرخش .اما اگر قهقهه تحسين آميز تماشاگران و عطر مستی گلهايی که برايت فرستاده اند تو را فرصت هشياری داد٬ در گوشه ای بنشين ٬ نامه ام را بخوان و به صدای پدرت گوش فرا دار . من پدر تو هستم٬ ژرالدين من چارلی چاپلين هستم . وقتی بچه بودی٬ شبهای دراز به بالينت نشستم و برايت قصه ها گفتم . قصه زيبای خفته در جنگل ٬قصه اژدهای بيدار در صحرا٬ خواب که به چشمان پيرم می آمد٬ طعنه اش می زدم و می گفتمش برو
.
من در رويای دختر خفته ام . رويا می ديدم ژرالدين٬ رويا
.......

رويای فردای تو ، رويای امروز تو، دختری می ديدم به روی صحنه٬ فرشته ای می ديدم به روی آسمان٬ که می رقصيد و می شنيدم تماشاگران را که می گفتند: " دختره را می بينی؟ اين دختر همان دلقک پيره
.

اسمش يادته؟ چارلی " . آره من چارلی هستم . من دلقک پيری بيش نيستم. امروز نوبت تو است. برقص من با آن شلوار گشاد پاره پاره رقصیدم ٬ و تو در جامه حریر شاهزادگان می رقصی . این رقص ها ٬ و بیشتر از آن ٬ صدای کف زدنهای تماشاگران ٬ گاه تو را به آسمان ها خواهد برد. برو . آنجا برو اما گاهی نیز بروی زمین بیا ٬ و زندگی مردمان را تماشا کن
.

زندگی آن رقاصگان دوره گرد کوچه های تاریک را ٬ که با شکم گرسنه میرقصند و با پاهایی که از بینوایی می لرزد . من یکی ازاینان بودم ژرالدین ٬ و در آن شبها ٬ در آن شبهای افسانه ای کودکی های تو ، که تو با لالایی قصه های من ٬ به خواب میرفتی٬ و من باز بیدار می ماندم در چهره تو می نگریستم، ضربانقلبت را می شمردم، و از خود می پرسیدم: چارلی آیا این بچه گربه، هرگز تو را خواهد شناخت؟


............. تو مرا نمی شناسی ژرالدين . در آن شبهایدور٬ بس


قصه ها با تو گفتم ٬ اما قصه خود را هرگز نگفتم . اين داستانی


شنيدنی است‌
:

داستان آن دلقک گرسنه ای که در پست ترين محلات لندن آواز می خواند و می رقصيد و صدقه جمع می کرد .اين داستان من است . من طعم گرسنگی را


چشيده ام . من درد بی خانمانی را چشيده ام . و از اينها بيشتر ٬ من رنج آن دلقک دوره گرد را که اقيانوسی از غرور در دلش موج می زند ٬ اما سکه صدقه رهگذر خودخواهی آن را می خشکاند ٬ احساس کرده ام
.

با اينهمه من زنده ام و از زندگان پيش از آنکه بميرند نبايد حرفی زد . داستان من به کار تو نمی آيد ٬ از تو حرف بزنيم . به دنبال تو نام من است:چاپلين . با همين نام چهل سال بيشتر مردم روی زمين را خنداندم و بيشتر از آنچه آنان خنديدند ٬ خود گريستم
.

ژرالدين در دنيايی که تو زندگی می کنی ٬ تنها رقص و موسيقی نيست
.
نيمه شب هنگامی که از سالن پر شکوه تأتر بيرون ميايی ٬ آنتحسين کنندگان ثروتمند را يکسره فراموش کن ٬ اما حال آن راننده تاکسی را که ترا به منزل می رساند ٬ بپرس ٬ حال زنش را هم بپرس.... و اگر آبستن بود و پولی برای خريدن لباس بچه اش نداشت ٬ چک بکش و پنهانی توی جيب شوهرش بگذار . به نماينده خودم در بانک پاريس دستور داده ام ٬ فقط اين نوع خرجهای تو را٬ بی چون و چرا قبول کند . اما برای خرجهای ديگرت بايد صورتحساب بفرستی
.

گاه به گاه ٬ با اتوبوس ٬ با مترو شهر را بگرد . مردم را نگاه کن٬ و دست کم روزی يکبار با خود بگو :" من هم یکی از آنانهستم ." تو یکی از آنها هستی - دخترم ، نه بیشتر ،هنر پیش از آنکه دو بال دور پرواز به آدم بدهد ، اغلب دو پای او را نیز می شکند
.

و وقتی به آنجا رسیدی که یک لحظه ، خود را بر تر از تماشاگرانرقص خویش بدانی ، همان لحظه صحنه را ترک کن ، و با اولین تاکسی خود را به حومه پاریس برسان . من آنجا را خوبمی شناسم ، از قرنها پیش آنجا ، گهواره بهاری کولیان بوده است. در آنجا ، رقاصه هایی مثل خودت را خواهی دید . زیبا تر از تو ، چالاک تر از تو و مغرور تر از تو . آنجا از نور کور کننده ی نورافکن های تآتر " شانزلیزه " خبری نیست
.
نور افکن رقاصگان کولی ، تنها نور ماه است نگاه کن ، خوب نگاه کن . آیا بهتر از تو نمی رقصند؟


اعتراف کن دخترم . همیشه کسی هست که بهتر از تو می رقصد
.

همیشه کسی هست که بهتر از تو می زند .و این را بدان که درخانواده چارلی ، هرگز کسی آنقدر گستاخ نبوده است که به یک کالسکه ران یا یک گدای کنار رود سن ، ناسزایی بدهد
.

من خواهم مرد و تو خواهی زیست . امید من آن است که هرگز در فقر زندگی نکنی ، همراه این نامه یک چک سفید برایت می فرستم .هر مبلغی که می خواهی بنویس و بگیر . اما همیشه وقتی دو فرانک خرج می کنی ، با خود بگو : " دومین سکه مالمن نیست . این مال یک فرد گمنام باشد که امشب یک فرانک نیاز دارد
."

جستجويی لازم نيست . اين نيازمندان گمنام را ٬ اگر بخواهی ٬ همه جا خواهی يافت
.
اگر از پول و سکه با تو حرف می زنم ٬ برای آن است که ازنیروی فریب و افسون این بچه های شیطان خوب آگاهم٬ من زمانی دراز در سیرک زیسته ام٬ و همیشه و هر لحظه٬ بخاطر بند بازانی که از روی ریسمانی بس نازک راه می روند٬ نگران بوده ام٬ اما این حقیقت را با تو می گویم دخترم : مردمان بر روی زمین استوار٬ بیشتر از بند بازان بر روی ریسمان نا استوار ٬ سقوط می کنند . شاید که شبی درخشش گرانبهاترین الماس این جهان تو را فریب دهد
.

آن شب٬ این الماس ٬ ریسمان نا استوار تو خواهد بود ٬ و سقوط تو حتمی است
.
شاید روزی ٬ چهره زیبای شاهزاده ای تو را گول زند٬ آن روز تو بند بازی ناشی خواهی بود و بند بازان ناشی ٬ همیشه سقوطمی کنند
.
دل به زر و زیور نبند٬ زیرا بزرگترین الماس این جهان آفتاب است و خوشبختانه ٬ این الماس بر گردن همه می درخشد
.......

.......اما اگر روزی دل به آفتاب چهره مردی بستی ، با او یکدل باش ، به مادرت گفته ام در این باره برایت نامه ای بنویسد . او عشق را بهتر از من می شناسد. و او برای تعریف یکدلی ، شایسته تر از من است . کار تو بس دشوار است ، این را می دانم
.

به روی صحنه ، جز تکه ای حریر نازک ، چیزی بدن ترا نمی پوشاند . به خاطر هنر می توان لخت و عریان به روی صحنه رفت و پوشیده تر و باکره تر بازگشت . اما هیچ چیز و هیچکس دیگر در این جهان نیست که شایسته آن باشد که دختری ناخن پایش را به خاطر او عریان کند
.
برهنگی ، بیماری عصر ماست ، و من پیرمردم و شاید که حرفهای خنده دار می زنم
.

اما به گمان من ، تن عریان تو باید مال کسی باشد که روح عریانش را دوست می داری
.
بد نیست اگر اندیشه تو در این باره مال ده سال پیش باشد . مال دوران پوشیدگی . نترس ، این ده سال ترا پیر تر نخواهد کرد.....

دخترم جرالدين، براي تو حرف بسيار دارم ولي به موقع ديگري مي گذارم و با اين پيام نامه ام را پايان مي بخشم:


*** انسان باش، پاکدل و يکدل؛ زيرا که گرسنه بودن، صدقه گرفتن و در فقر مردن، هزار بار قابل تحمل تر از پست و بي عاطفه بودن است. ***

+ نوشته شده در  شنبه 1386/05/20ساعت 0:46  توسط SH  | 

يكي بود يكي نبود مردي بود كه زندگي اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود . وقتي مرد همه مي گفتند به بهشت رفته است .آدم مهرباني مثل او حتما به بهشت مي رفت

در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ي كيفيت فرا گير نرسيده بود.استقبال از او با تشريفات مناسب انجام نشد.دختري كه بايد او را راه مي داد نگاه سريعي به ليست انداخت و وقتي نام او را نيافت او را به دوزخ فرستاد

در دوزخ هيچ كس از آدم دعوت نامه يا كارت شناسايي نمي خواهد هر كس به آنجا برسد مي تواند وارد شود .مرد وارد شد و آنجا ماند

چند روز بعد ابليس با خشم به دروازه بهشت رفت و يقه ي پطرس قديس را گرفت :

اين كار شما تروريسم خالص است

پطرس كه نمي دانست ماجرا از چه قرار است پرسيد چه شده؟ابليس كه از خشم قرمز شده بود گفت:آن مرد را به دوزخ فرستاده ايد و آمده و كار و زندگي ما را به هم زده

از وقتي كه رسيده نشسته و به حرفهاي ديگران گوش مي دهد...در چشم هايشان نگاه مي كند...به درد و دلشان مي رسد.حالا همه دارند در دوزخ با هم گفت و گو مي كنند...هم را در آغوش مي كشند و مي بوسند.دوزخ جاي اين كارها نيست!! لطفا اين مرد را پس بگيريد !!

وقتي با ارامش قصه اش را تمام كرد با مهرباني به من نگريست و گفت : با چنان عشقي زندگي كن كه حتي اگر بنا به تصادف به دوزخ افتادي... خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند

پائولو كوئلیو

                                                                            

روزی مردی،عقربی را دید که درون آب دست و پا می زند.او تصمیم گرفت عقرب را نجات دهد ،

اما عقرب انگشت او را نیش زد.

مرد باز هم سعی کرد تا عقرب را از آب بیرون بیاورد ،اما عقرب بار دیگر او را نیش زد

رهگذری او را دید وپرسید :"برای چه عقربی را که نیش میزند ،نجات میدهی؟"مرد پاسخ داد:"

این طبیعت عقرب است که نیش بزند ولی طبیعت من اینست که عشق بورزم .چرا باید مانع عشق ورزیدن شوم فقط به این دلیل که عقرب طبیعتا نیش می زند؟

عشق ورزی را متوقف نساز .لطف و مهربانی خود را دریغ نکن.حتی اگر دیگران تو را بیازارند  

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/05/04ساعت 13:40  توسط SH  | 

                                                            

پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم. دختر لبخندی زد و گفت ممنونم.
تا اینکه یه روز اون اتفاق افتاد.حال دختر خوب نبود...نیاز فوری به قلب داشت...از پسر خبری نبود...دختر با خودش می گفت: می دونی که من هیچ وقت نمی ذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا کنی...ولی این بود اون حرفات؟...حتی برای دیدنم هم نیومدی...شاید من دیگه هیچ وقت زنده نباشم...آرام گریست و دیگر هیچ چیز نفهمید...
چشمانش را باز کرد،دکتر بالای سرش بود. به دکتر گفت چه اتفاقی افتاده؟ دکتر گفت نگران نباشید،پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده.شما باید استراحت کنید...در ضمن این نامه برای شماست!..
دختر نامه رو برداشت،اثری از اسم روی پاکت دیده نمی شد،بازش کرد ودرون آن چنین نوشته شده بود: سلام عزيزم.الان كه اين نامه رو ميخوني من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش كه بهت سر نزدم چون ميدونستم اگه بيام هرگز نميذاري كه قلبمو بهت بدم..پس نيومدم تا بتونم اين كارو انجام بدم..اميدوارم عملت موفقيت آميز باشه.(عاشقتم تا بينهايت(دختر نمی تونست باور کنه...اون این کارو کرده بود...اون قلبشو به دختر داده بود...
آرام آرام اسم پسر رو صدا کرد و قطره های اشک روی صورتش جاری شد...و به خودش گفت چرا حرفشو باور نکرد...

                                                                   

صدفی به صدف دیگر گفت : درد زیادی در درونم احساس می کنم .دردی سنگین که مرا عذاب می دهد . صدف دیگر با غرور گفت : ستایش خدای اسمان و زمین را که من هیچ دردی را در خود ندارم خوب هستم و سلامت . در همان لحظه خرچنگی از انجا عبور می کرد و صحبت انها را شنید رو کرد به صدف از خود راضی و گفت : بله تو کاملا خوب و سلامتی " اما دردی که همسایه ات را می ازارد مرواریدی بی نهایت زیباست که تو از ان بی بهره ای .

                                   

+ نوشته شده در  شنبه 1386/04/09ساعت 20:10  توسط SH  | 

چهار سال ميشه که رفتی ؛ رفتی و ما رو تنها گذاشتی

رفتی با کوله باری از درد


از وقتی رفتی غمگينه خونه ؛ گريه ام می گيره با هر بهونه

رفتی و موندم با اين همه درد؛ هرگز نميشه فراموشت کرد

اگر چه نيستی ياد تو اينجاست؛ عشقت توی قلب ماهاست

هر جا که هستی خدا به همرات؛ دعای خير پشت و پنات

*******************************************

الا بذکرالله

       تطمئن القلوب

              خورشید امید ما

                        شده همرنگ غروب

سوال بابا بی جوابه

              روی دستاش جای طنابه

                                       عیبی نداره   

                                         ماهم خدایی داریم

                                                   عیبی نداره

                

                اللهم شفاعتی فاطمه الزهرا

        بحق ابوالفضل عباس

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/03/20ساعت 2:24  توسط SH  | 

 

حکمیت تاریخ در باره کوروش

کوروش پس از تاسیس یک حکومت بزرگ، شامل ممالک متمدن و نیرومند شرق نزدیک و میانه، و تامین حیثیت و افتخاری بزرگ برای خود و اعقاب خویش، در سال 520 قبل از میلاد پس از 70 سال عمر در کمال عزت و نیکنامی درگذشت. تقریبا" تمام مورخان و سیاحان و خاورشناسان از این مرد به نیکی یاد کرده اند.

هرودوت کوروش را پدری مهربان و رئوف می داند که برای رفاه مردم کار می کرد. وی می نویسد : "کوروش پادشاهی بود ساده، جفا کش، بسیار عالی همت، شجاع و در فنون جنگ ماهر، که ایالت کوچک فارس را یک مملکت بزرگ نمود. مهربان بود و با رعایا سلکوک مشفقانه و پدرانه می نمود. بخشنده، خوشمزاج و مودب بود و از حالت رعیت آگاهی داشت."

در جایی دیگر او را آقای تمام آسیا می خواند و می نویسد : "هنگام پادشاهی کوروش و کمبوجیه قانونی راجع به باج و مالیات وضع نگردیده بود، بلکه مردمان هدایا می آوردند. تحمیل باج و مالیات در زمان داریوش معمول گردید، لذا پارسیان می گفتند که داریوش تاجر، کمبوجیه آقا و کوروش پدر بود. اولین را به آن جهت که سود طلب بود، دومین را چون سختگیر و با نخوت بود و سومین (کوروش) را به واسطه اینکه ملایم و رئوف بود و همیشه خیر و خوبی ملت را هدف قرار می داد، پدر می خواندند."

گزنفون می نویسد : "او سطوت و رعب خود را در تمام روی زمین انتشار داد، بطوری که همه را مات و مبهوت ساخت. حتی یکنفر هم جرات نداشت که از حکم او سرپیچی کند و نیز توانست دل مردمان را طوری برخود کند که همه میخواستند جز اراده او، کسی بر آنها حکومت نکند."

همین مورخ در مطلبی دیگر می آورد که : "کوروش خوش قیافه، خوش اندام، جوینده دانش، بلند همت، با محبت و رحیم بود. شداید و رنج ها را متحمل می شد و حاضر بود با مشکلات مقابله کند ... کوروش دوست عالم انسانیت و طالب حکمت و قوی الاراده، راست و درست بود ... باید اذعان نمود که کوروش تنها یک فاتح چیره دست نبود، بلکه رهبری خردمند و واقع بین بود و برای ملت خود پدری مهربان و گرانمایه به شمار می رفت."

ریچار فرای معتقد است که : "یک صفت دوران حکومت کوروش همانا اشتیاق به فراخوی ها و سنت های مردم فرودست و فرمانبر شاهنشاهی و سپاسداری دین و رسم های ایشان و میل به آفریدن یک شاهنشاهی آمیخته و بی تعصب بود. صفت دیگرش ادامه سازمانها و سنت های شاهان گذشته یعنی مادها بود. با این تفاوت که فقط کوروش جانشین استیاک گشته بود. چرا که بیگانگان شاهنشاهی هخامنشیان را همان شاهنشاهی مادی و پارسی می دانستند."

همچنین خاورشناسان بسیار دیگری راجع به کوروش نظر داده اند که بیان همه آنها خارج از حوصله این مطلب است. در اینجا به یک نکته مهم می پردازیم و آن اینکه مولانا ابولکلام آزاد، ضمن تفسیر چند آیه از سوره کهف معتقد است که ذولقرنین در آیات قرآنی اشاره به همان کوروش هخامنشی است.

نکته جالب دیگر آنکه در آرامگاه کوروش کبیر این عبارت نوشته شده است : "ای انسان هر که باشی و از هر کجا که بیایی، زیرا که می دانم خواهی آمد، من کوروش هستم که برای پارسیان این دولت وسیع را بنا کردم. پس بدین مشتی خاک که تن من را می پوشاند رشک مبر

پلوتارک از دیگر مورخین در این باره می نویسد که : "اسکندر پس از حمله و خواند این جملات بسیار متاثر شد و چون دید که درب آرامگاه کوروش را گشوده اند و تمام اشیاء گرانبهایی را که با او دفن شده است ربوده اند، دستور داد تا مرتکب را بکشند."

آخرين گفتار كـــــورش كبيــــــر ، شاهنشاه بزرگ ايران و ملل گوناگون ، از كتاب كورش نامه ، اثر گزنوفون تاريخ نويس يوناني :

در طول مدت پادشاهي پر افتخار كورش كبير او هفت بار سرتاسر امپراتوري خود را سر كشي كرد ، با توجه به وسعت كشورهاي تحت كنترل كورش ، هر سركشي ماهها به طول مي انجاميد . او پس از مراجعت از آخرين ديدار از سرزمينهاي پارس بر طبق عادات هميشگي ، به پرستش اهورامزدا پرداخت و قربانيان در اين راه فدا كرد .

او در واپسين روزهاي عمر خود رو به فرزندان خود چنين گفت :[ من در طول مدت عمر خود هر آرزويي كه داشتم برآورده شد ، دست به هر كاري كه زدم پيروز شدم . دوستان و يارانم از تدبير من برخوردار بودند . دشمنانم جملگي فرمانم را با رقبت گردن نهادند . قبل از من وطنم سرزمين كوچك و گمنامي بود كه هر سال مورد تاخت و تاز و تجاوز قرار ميگرفت و حالا درآستانه مرگ من ، آنرا بزرگترين و مقتدرترين و شريف ترين كشور آسيا به دست شما ميسپارم . من به خاطر ندارم در هيچ جهادي براي عزت ، سربلندي و كسب افتخار براي ايران زمين مغلوب شده باشم . جمله آرزوهايم برآورده شد و سير زمان پيوسته به كام من بود . اما از آنجا كه از شكست در هراس بودم ، خود را از خودپسندي و غرور بر حذر داشتم . حتي در پيروزيهاي بزرگ خود ، پا از اعتدال بيرون ننهادم .

حال كه مرگ من نزديك است خود را بسي خوشبخت ميدانم زيرا : فرزنداني كه خداوند بر من عطا فرمود همگي سالم و در عين حال عاقل هستند و وطنم ايران از همه جهات مقتدر و پرشكوه مي باشد و آيندگان مرا مردي خوشبخت و كامياب خواهند شمرد . من پيوسته معتقد هستم كه روح انسان پس از خروج از كالبد خاكي ، محو و فناپذير نمي گردد .

مرگ چيزي است شبيه به خواب . در مرگ است كه روح انسان به ابديت مي پيوندد و چون از قيد و علايق آزاد ميگردد به آتيه تسلط پيدا ميكند و هميشه ناظر اعمال ما خواهد بود پس اگر چنين بود كه من انديشيدم به آنچه كه گفتم عمل كنيد و بدانيد كه من هميشه ناظر شما خواهم بود ، اما اگر اين چنين نبود آنگاه ازخداي بزرگ بترسيد كه در بقاي او هيچ ترديدي نيست و پيوسته شاهد و ناظر اعمال ماست . از كژي و ناروايي بترسيد .اگر اعمال شما پاك و منطبق بر عدالت بود قدرت شما رونق خواهد يافت ، ولي اگر ظلم و ستم روا داريد و در اجراي عدالت تسامح ورزيد ، ديري نمي انجامد كه ارزش شما در نظر ديگران از بين خواهد رفت و خوار و ذليل و زبون خواهيد شد . من عمر خود را در ياري به مردم سپري كردم . نيكي به ديگران در من خوشدلي و آسايش فراهم مي ساخت كه از همه شادي هاي عالم برايم لذت بخش تر بود .

ديگر بس است ، پس از مرگ بدنم را مومياي نكنيد و در طلا و زيور آلات و يا امثال آن نپوشانيد . زودتر آنرا در آغوش خاك پاك ايران قرار دهيد تا ذره ذره هاي بدنم خاك ايران را تشكيل دهد . چه افتخاري براي انسان بالاتراز اينكه بدنش در خاكي مثل ايران دفن شود.

                                        ...........................................................

کجاست کورش کبیر من؟کجاست داریوشم تا حیلت بد نگاهان را با درایتی نو بر آب نشاند؟ شاید گناه من است که ندیده می گیرم ، آب را میان سرزمینت،آب را میان خوابگاه آرامت....شاید گناه من است که می گذارم همه گستاخ شوند به روزگار زیستنت....تو شبیه هیچ کدام نبوده ای.دستهای تو مهر می کاشت و آزادی نه دانه های کینه ...دعای تو آسمان را به باران می کشید نه دستهای تو زمین را به خون..... تو شبیه هیچ کدام نیستی... منشور رهایی بشر از سینه ی تو زاده شد....بزرگ مردا که چه سخت روزگاری می رود بر مردمانت..... تو شبیه هیچ کدام نیستی... من خشمگینم کورش... من شرمگینم خاک پر شکوه تخت جمشید.که اینچنین سکوت کرده ام برای از دست دادنش...از دست بردنش.... غروب که می شود سر شرمگین تاریخم را باز هم روی شانه های مغرور تو می گذارم... همه جا با نام تو مرا صدا می کنند...اما من...نام کودکانم را با تو هم نام نمی کنم...مبادا که روزی...که گزندی....شرم بر من باد ...

این بار سکوت اگر کنیم ایران را از دست داده ایم . .هویتی را که یک عمر با افتخار از آن عشق جسته ایم ، امروز به بد نگاهی کینه توزانی زخم خورده است . تاریخمان را آنگونه به پرده های هفت رنگ هفتمین هنر وصله کرده اند که زبانم شرم می کند از گفتنش. مردان سرزمینم را چنان تشنه به خون نشان داده اند که گویی هر گز از این دیار نبوده کسی چون شاملو ، اخوان ، نیما ، وهزار مردی که کلامشان تا این روزها زمزمه ی زبان جهان است. دنیا شمشیر از رو بسته.خواهرم ، بانوی آریایی این خاک ، دخت آسمانی کورش کبیر ، برادرم ، سرباز پاک آریا ، هم غرور برادرت خشایار ، این بار اگر سکوت کنیم..ایران را...ایرانی را...همه چیزمان را باخته ایم....

 

لطفاً با مراجعه به این سایت و امضا اعتراضنامه ، حمایت خود را از ایران و ایرانی اعلام کنید.

 

www.petitiononline.com/BTM3/petition.html

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/01/09ساعت 23:40  توسط SH  | 

ناپلئون :حرفی رو بزن که بتونی بنویسی ، چیزی رو بنویس که بتونی امضا کنی ، و چیزی رو امضا کن که بتونی پاش وایسی .

                                           

   چارلی چاپلین :دنیا به قدری بزرگ است که برای همه جا هست به جای آنکه جای دیگران را بگیرید سعی کنید جای خود را بیابید.

                                              

در يکی از روستاهای ايتاليا ، پسر بچه شروری بود که ديگران را با سخنان زشتش خيلی ناراحت می کرد.

روزی پدرش جعبه ای پر از ميخ به پسر داد و به او گفت :هر بار که کسی را با حرفهايت ناراحت کردی ، يکی از اين ميخها را به ديوار طويله بکوب.

روز اول ، پسرک بيست ميخ به ديوار کوبيد.پدر از او خواست تا سعی کند تعداد دفعاتی که ديگران را می آزارد کم کند.پسرک تلاشش را کردوتعداد ميخهای کوبيده شده به ديوار کمتر و کمتر شد.

يک روز پدرش به او پيشنهاد کرد تا هر بار که توانست از کسی بابت حرفهايش معذرت خواهی کند، يکی از ميخها را از ديوار بيرون آورد.

روزها گذشت تا اينکه يک روز پسرک پيش پدرش آمدوبا شادی گفت :بابا ،امروز تمام ميخها را از ديوار بيرون آوردم!

پدر دست پسرش را گرفت وباهم به طويله رفتند، پدر نگاهی به ديوار انداخت وگفت: آفرين پسرم !کار خوبی انجام دادی .اما به سوراخ های ديوار نگاه کن. ديوار ديگر مثل گذشته صاف و تميز نيست.وقتی تو عصبانی می شوی وبا حرفهايت ديگران را می رنجانی ،آن حرفها هم چنين آثاری بر انسانها می گذارند.تو می توانی چاقوئی در دل انسانی فرو کنی وآن را بيرون آوری ،اما هزاران بار عذر خواهی هم نمی تواند زخم 

                                      ايجاد شده را خوب کند.

 

                                              

خانه

 

يک نجار مسن به کارفرمايش گفت که می خواهد بازنشسته شود تا خانه ای برای  خود بسازدودر کنار همسر و نوه هايش دوران پيری را به خوشی سپری کند.

کارفرما از اينکه کارگر خويش را از دست می داد ناراحت بود ولی نجار خسته بودوبه استراحت نياز داشت.کارفرما از نجار خواست تا قبل از رفتن خانه ای برایش بسازد وبعد بازنشسته شود.

نجار قبول کرد ولی ديگر دل به کار نمی بست،چون می دانست که کارش آينده ای نخواهد داشت،از چوبهای نامرغوب برای ساخت خانه استفاده کردوکارش را از سر سيری انجام داد.

وقتی کارفرما برای ديدن خانه آمد،کليد خانه را به نجار دادوگفت :اين خانه هديه من به شماست،بابت زحماتی که در طول اين سالها کشيده ايد.

نجار وارفت ، اودر تمام مدت در حال ساختن خانه ای برای خودش بودوحالا مجبور

                      بود در خانه ای زندگی کند که اصلا خوب ساخته نشده بود

                                         

درس بزرگ

روزی مردی سعی داشت تا بره مورد علاقه اش را داخل خانه ببرد.اورا از پشت هل می داد ولی بره پاهايش را محکم به زمين فشار می دادواز دست او فرار می کرد.

خدمتکار منزل وقتی اين وضع را ديد، نزديک رفت و انگشتش را داخل دهان بره گذاشت.بره شروع به مکيدن  انگشتش کرد.خدمتکار داخل خانه رفت وبره هم به دنبالش راه افتاد!

مرد از اين اتفاق ساده ،درس بزرگی آموخت.فهميد که برای تاثير گذاشتن بر ديگران ابتدا بايد خواسته های آنها را درک کرد.

                                         

 

دسته گل

روزی ،اتوبوس خلوتی در حال حرکت بود.

پیرمردی با دسته گلی زیبا روی یکی از صندلیها نشسته بود.مقابل او دخترکی جوان قرار داشت که بی نهایت شیفته زیبائی و شکوه دسته گل شده بود ولحظه ای از آن چشم بر نمی داشت.

زمان پیاده شدن پیرمرد فرارسید.قبل از توقف اتوبوس در ایستگاه، پیرمرد از جابرخواست،به سوی دخترک رفت و دسته گل را به او داد وگفت :متوجه شدم که تو عاشق این گلها شده ای.آنها را برای همسرم خریده بودم واکنون مطمئنم که او از اینکه آنها را به تو بدهم خوشحال تر خواهد شد.

دخترک با خوشحالی دسته گل را پذیرفت و با چشمانش پیرمرد را که از اتوبوس پائین می رفت بدرقه کرد وبا تعجب دید که پیرمرد به سوی دروازه آرامگاه خصوصی آن

                   سوی خیابان رفت و کنار نزدیک در ورودی نشست.

              

         

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/11/17ساعت 13:58  توسط SH  | 

 

                  

                   

از گفته های شهید دکتر مصطفی چمران در هنگام تشییع پیکر دکتر شریعتی:

ای علی تو جامعه ایران را به لرزه درآوردی،تو تشیع حقیقی را به مردم معرفی نمودی ، تو لذت شهادت را به شیعیان حسین(ع) چشاندی، تو مجسمه جمود و تعصب و سکوت را شکستی،تو خداوندان زر و زور و تزویر را رسوا کردی.

تو ای شمع زیبای من چه خوب سوختی و چه زیبا نور تاباندی و چه باشکوه هستی خود را در قربانگاه عشق فدای حق کردی.

 )                                   دکتر مصطفی چمران )

خدایا،

به هر که دوست می داری بیاموز

که عشق از زندگی کردن بهتر است،

و به هر که دوست تر می داری،

بچشان که دوست داشتن از عشق برتراست!

  (دکتر علی شریعتی)                                                               

شمع مگر نه خود من است؟

میان من و شمع پیوندهای ویژه و پنهانی نیز هست، نخستین شعری که سروده ام «شمع» بوده است.

منتهی شمع زندان.

نوعی خود من است  مگر نه اینکه شمع مجموعه حروف اول اسامی من است؟!

به جلوه های زیبای شعله شمع چشم دوختم ، زبانه  آبی رنگ آن را که گویی هزاران حرف تازه با من داشت می نگریستم و می شنودم.

می سوخت ، می گداخت و در برابرم ذوب می شد و هیچ نمی گفت اما سراپا گفتن بود. کسی نمی داند و نمی تواند بداند که شمع در چشم من چه تصویری داشت.

برای فهم هر چیزی تشبیه ، کمک بزرگی است اما من چگونه می توانم آنچه را در شمع می دیدم تشبیه کنم؟

با چه تشبیه کنم؟

این شمع مگر نه خود من است ؟ کارش چیست؟

سوختن ، افروختن ، گریستن ، گداختن و دم بر نیاوردن ، ایستادن و ذوب شدن و روشنی از سوزش خویش به محفل کوران بخشیدن.

آه که چه شباهتی است میان من و شمع !

این مگر نه خود من است ؟ این مگر نه همچون من زندگی می کند؟

من دارم خودم را در برابرم می بینم ! این است معنی تجربه از خویش و چه تجربه معجزه آسا و شگفتی !

این خودم است ، حتی اسمش هم اسم خودم است !

به قول منوچهری :

من ترا مانم به عینه ، تو مرا مانی درست

                                   هر دو جانسوزیم ، اما دوستدار انجمن

(دکتر علی شریعتی)

 

بسوزم

چه امید بندم در ابن زندگانی
که در ناامیدی سر آمد جوانی
سرآمد جوانی و ما را نیامد
پیام وفایی از این زندگانی
 
بنالم زمحنت همه روز تا شام
بگریم ز حسرت همه شام تا روز
تو گویی سپندم بر این آتش طور
بسوزم از این آتش آرزوسوز
 
بود کاندرین جمع ناآشنایان
پیامی رساند مرا آشنایی؟
شنیدم سخن ها زمهر و وفا، لیک
ندیدم نشانی ز مهر و وفایی
 
چو کس با زبان دلم آشنا نیست
چه بهتر که از شِکوه خاموش باشم
چو یاری مرا نیست همدرد، بهتر
که از یاد یاران فراموش باشم
 
ندانم در آن چشم عابدفریبش
کمین کرده آن دشمن دل سیه کیست؟
ندانم که آن گرم و گیرا نگاهش
چنین دل شکاف و جگرسوز از چیست؟
 
ندانم در آن زلفکان پریشان
دل بی قرار که آرام گیرد؟
ندانم که از بخت بد، آخر کار
لبان که از ان لبان کام گیرد؟

 

(دکتر علی شریعتی)

 

فردا خیلی دیر است

همیشه دیر است و همیشه باید حساب کرد که فرصت نیست و هرگز سخنی را که میشود امروز گفت ، کاری را که میشود امروز کرد نباید به فردا گذاشت زیرا همیشه دیر است.

بر خلاف کسانی که مصلحت اندیش اند و می گویند هنوز زود است،من می گویم که همیشه دیر است.

هر کاری را که می خواهیم بکنیم کاری است که لااقل باید صدها سال پیش می کردیم.

بنابر این دیر شده هر کار که باشد ، این است که فرصت نیست کار امروز را به فردا بیافکنیم.

این روایت که فرموده اند : « برای دنیایت آنچنان کار کن که گویی همیشه زنده خواهی ماند و برای آخرتت آنچنان که گویی فردا می میری » چقدر عالی است .

به این معنا است که برای کارهای زندگی فردی و مادی و شخصی ات فکر کن که همیشه وقت هست اما برای کار مردم و آنچه که درمسیر اصالت کار و مسئولیت انسانی است - کار برای دیگران و جامعه و انسانیت - دستپاچه باش ، همیشه بیاندیش فردا دیگر نیستی.

این است که من همیشه حرف آخر را اول می زنم چون نگرانم اگر از اول شروع کنم و به مقدمه چینی و امثال اینها بپردازم دیگر به حرف آخر نرسم.

)دکتر علی شریعتی)

 

وقتی ....

 

وقتی که دیگر نبود

من به بودنش نیازمند شدم.

وقتی که دیگر رفت

من به انتظار آمدنش نشستم.

وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد

من او را دوست داشتم.

وقتی او تمام کرد

من شروع کردم.

وقتی او تمام شد

من آغاز شدم.

و چه سخت است.

تنها متولد شدن

مثل تنها زندگی کردن است،

مثل تنها مردن !

(دکتر علی شریعتی)

   روحش شاد و یادش گرامی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/09/29ساعت 22:29  توسط SH  |