تبليغاتX
ღ♥ღ بهار عشق ღ♥ღ - ...
 

  www.roshann.blogfa.comwww.roshann.blogfa.comwww.roshann.blogfa.comwww.roshann.blogfa.comwww.roshann.blogfa.comwww.roshann.blogfa.com     www.roshann.blogfa.comwww.roshann.blogfa.comwww.roshann.blogfa.comwww.roshann.blogfa.comwww.roshann.blogfa.comwww.roshann.blogfa.comwww.roshann.blogfa.com      www.roshann.blogfa.comwww.roshann.blogfa.comwww.roshann.blogfa.com

ناپلئون :حرفی رو بزن که بتونی بنویسی ، چیزی رو بنویس که بتونی امضا کنی ، و چیزی رو امضا کن که بتونی پاش وایسی .

                                           

   چارلی چاپلین :دنیا به قدری بزرگ است که برای همه جا هست به جای آنکه جای دیگران را بگیرید سعی کنید جای خود را بیابید.

                                              

در يکی از روستاهای ايتاليا ، پسر بچه شروری بود که ديگران را با سخنان زشتش خيلی ناراحت می کرد.

روزی پدرش جعبه ای پر از ميخ به پسر داد و به او گفت :هر بار که کسی را با حرفهايت ناراحت کردی ، يکی از اين ميخها را به ديوار طويله بکوب.

روز اول ، پسرک بيست ميخ به ديوار کوبيد.پدر از او خواست تا سعی کند تعداد دفعاتی که ديگران را می آزارد کم کند.پسرک تلاشش را کردوتعداد ميخهای کوبيده شده به ديوار کمتر و کمتر شد.

يک روز پدرش به او پيشنهاد کرد تا هر بار که توانست از کسی بابت حرفهايش معذرت خواهی کند، يکی از ميخها را از ديوار بيرون آورد.

روزها گذشت تا اينکه يک روز پسرک پيش پدرش آمدوبا شادی گفت :بابا ،امروز تمام ميخها را از ديوار بيرون آوردم!

پدر دست پسرش را گرفت وباهم به طويله رفتند، پدر نگاهی به ديوار انداخت وگفت: آفرين پسرم !کار خوبی انجام دادی .اما به سوراخ های ديوار نگاه کن. ديوار ديگر مثل گذشته صاف و تميز نيست.وقتی تو عصبانی می شوی وبا حرفهايت ديگران را می رنجانی ،آن حرفها هم چنين آثاری بر انسانها می گذارند.تو می توانی چاقوئی در دل انسانی فرو کنی وآن را بيرون آوری ،اما هزاران بار عذر خواهی هم نمی تواند زخم 

                                      ايجاد شده را خوب کند.

 

                                              

خانه

 

يک نجار مسن به کارفرمايش گفت که می خواهد بازنشسته شود تا خانه ای برای  خود بسازدودر کنار همسر و نوه هايش دوران پيری را به خوشی سپری کند.

کارفرما از اينکه کارگر خويش را از دست می داد ناراحت بود ولی نجار خسته بودوبه استراحت نياز داشت.کارفرما از نجار خواست تا قبل از رفتن خانه ای برایش بسازد وبعد بازنشسته شود.

نجار قبول کرد ولی ديگر دل به کار نمی بست،چون می دانست که کارش آينده ای نخواهد داشت،از چوبهای نامرغوب برای ساخت خانه استفاده کردوکارش را از سر سيری انجام داد.

وقتی کارفرما برای ديدن خانه آمد،کليد خانه را به نجار دادوگفت :اين خانه هديه من به شماست،بابت زحماتی که در طول اين سالها کشيده ايد.

نجار وارفت ، اودر تمام مدت در حال ساختن خانه ای برای خودش بودوحالا مجبور

                      بود در خانه ای زندگی کند که اصلا خوب ساخته نشده بود

                                         

درس بزرگ

روزی مردی سعی داشت تا بره مورد علاقه اش را داخل خانه ببرد.اورا از پشت هل می داد ولی بره پاهايش را محکم به زمين فشار می دادواز دست او فرار می کرد.

خدمتکار منزل وقتی اين وضع را ديد، نزديک رفت و انگشتش را داخل دهان بره گذاشت.بره شروع به مکيدن  انگشتش کرد.خدمتکار داخل خانه رفت وبره هم به دنبالش راه افتاد!

مرد از اين اتفاق ساده ،درس بزرگی آموخت.فهميد که برای تاثير گذاشتن بر ديگران ابتدا بايد خواسته های آنها را درک کرد.

                                         

 

دسته گل

روزی ،اتوبوس خلوتی در حال حرکت بود.

پیرمردی با دسته گلی زیبا روی یکی از صندلیها نشسته بود.مقابل او دخترکی جوان قرار داشت که بی نهایت شیفته زیبائی و شکوه دسته گل شده بود ولحظه ای از آن چشم بر نمی داشت.

زمان پیاده شدن پیرمرد فرارسید.قبل از توقف اتوبوس در ایستگاه، پیرمرد از جابرخواست،به سوی دخترک رفت و دسته گل را به او داد وگفت :متوجه شدم که تو عاشق این گلها شده ای.آنها را برای همسرم خریده بودم واکنون مطمئنم که او از اینکه آنها را به تو بدهم خوشحال تر خواهد شد.

دخترک با خوشحالی دسته گل را پذیرفت و با چشمانش پیرمرد را که از اتوبوس پائین می رفت بدرقه کرد وبا تعجب دید که پیرمرد به سوی دروازه آرامگاه خصوصی آن

                   سوی خیابان رفت و کنار نزدیک در ورودی نشست.

              

         

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/11/17ساعت 13:58  توسط SH  |